تبليغاتX
تقدیر

ای کاش انتظار پايانی داشت تا من مي توانستم باز آن دستان پر مهرت را بگيرم و برای آخرين بار بر آن بوسه زنم...

 ای کاش انتظار پايانی داشت تا من دوباره تو را در آغوش بگيرم و برای آخرين بار وجودت را حس کنم...

 ای کاش انتظار پايانی داشت تا من در آغوش تو ميمردم ...ای کاش اين انتظار طاقت فرسا تمامی داشت تا من نوای عاشقانه از ديدار تو سر ميدادم...

 ای کاش انتظار پايانی داشت تا من برای آخرين بار غرق در نگاه پر محبتت ميشدم... ای کاش اين انتظار پايانی داشت تا من دستانت را می گرفتم و در اين غربت تنهايی غرق نميشدم...

 ای کاش اين انتظار پايانی داشت تا مي توانستم برای آخرين بار گل رويت را ببينم... ای کاش مي توانستم سر رو شانه هايت بگذارم و اشک شرم و پشيمانی را در دامانت بريزم...

 ای کاش اين انتظار پايانی داشت تا من ميتوانستم تو را ببينم و دستان گرمت که دست احساس عشق است را حس کنم...

 ای کاش اين انتظار پايانی داشت تا من برای آخرين بارنوای عاشقانه را از ديدار تو سر ميدادم و با فريادی از اعماق وجودم دوستت  دارم را فرياد ميزدم...

 ای کاش اين انتظار پايانی داشت تا من ميتوانستم برای آخرين بار تو را در کلبه ی قلبم حس کنم ...

 ای کاش اين انتظار پايانی داشت تا من ميتوانستم برای آخرين بار بر پيشانی تو بوسه عشق زنم و آنگاه بميرم ... ای کاش... ای کاش

 
 
 

عاشقی يعنی ...

عاشقی

يه دل دريايي مي خواد تا همه خطاهاي معشوقت رو توش غرق كني

عاشقي

يه دنيا محبت مي خواد كه بايد روز به روز اونو گسترده تر كني

عاشقي

يه قلب مي خواد كه تو هر ضربانش يه بار اسم معشوقت رو بشنوي

عاشقي

يه چشم مي خواد براي خوندن خط به خط كتاب دل معشوق

عاشقي

پايي مي خواد براي دويدن به هر كجايي كه معشوق هست

عاشقي

صداقتي مي خواد براي گفتن جمله مقدس دوستت دارم

عاشقي

از خود گذشتگي مي خواد براي به آرامش رسيدن معشوق

عاشقي

صبر مي خواد براي تحمل روزهاي سخت دوري از معشوق

عاشقي يعني

ساعت ها ايستادند زير برف و بارون و آفتاب براي ديدن معشوق

عاشقي يعني

ماه ها مست ديدار بودن

عاشقي يعني

خريدن يه لحظه ناز نگاه معشوق

عاشقي يعني

يه نامه براي معشوق كه تو دل سياه شب از سپيدي فردا ميگه

عاشقي يعني

بو كشيدن دست خط معشوق

عاشقي يعني

گريه كردن...گريه كردن...گريه كردن

عاشقي يعني

بارها خواب معشوق رو ديدن

عاشقي يعني

هر كجا به ياد معشوق بودن

عاشقي يعني

غرق لذت شدن حتي از صداي نفس هاي معشوق

عاشقي يعني

با ديدن معشوق ضربان قلبت بره رو هزار

عاشقي يعني

من ( حاضرم ) نباشم تا تو باشی

عاشقي يعني

وصال ، وصال دو روح نه دو جسم

عاشقي يعني

مال من نباش ، اما باش و زندگي كن

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

ای ستاره آسمان شب های تيره و تار من، با اين فاصله ای که بين من و تو ميباشد
چگونه بوسيدن آن چهره درخشانت ميسر است؟
ای مهتاب آسمان شبهای دلتنگی من، با اين فاصله ای که بين من و تو ميباشد چگونه پاک کردن آن اشکهای روی گونه درخشانت ميسر است؟
ای آسمان آبی من، بين من و تو فاصله ای است، پس چگونه دستم را بر روی گونه نازنينت بکشم و تو را نوازش کنم؟
آری من ستاره می شوم و به آسمان زندگی می آيم تا بر چهره درخشانت بوسه بزنم
آری ای عشق من، پرنده شبانه می شوم تا به آسمان بيايم و آن اشکهای پر از مهرت را از روی گونه های درخشانت پاک کنم
و ای آسمان آبی ام، خورشيد می شوم تا در دل آبی و پر ازعشقت برای هميشه بنشينم، شب را با آن وسعت آبی ات آشتی ميدهم تا برای هميشه آبی بمانی
دلم به درد آمده از اين فاصله، دلم به درد امده از اين انتظار ودوری بين ما
ای ستاره درخشانم شبها با ديدن تو آرام می شوم، و ای آسمان روزها نيز که دل آبی ات را ميبينم عاشق تر از هميشه می شوم
چگونه ميتوانم دستانت را در دست بگيرم وقتی بين ما اينهمه فاصله است؟
انتظار ميکشم تا شايد خداوند بالهايی را به من هديه دهد که با اين بالهای پر غرورم به سوی تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست بگيرم
کاش تو ای آسمان من، دل آبی ات ابری شود و از گونه هايت اشک بريزد تا شايد قطره ای از اشکهايت بر گونه من بريزد تا احساس آرامش وعاشقی کنم
کاش تو ای ستاره من، فرشته ای بيايد و تو را در سبد بگذارد و آن سبد پر از محبت و عشق را به من هديه دهد
و کاش ای خورشيد من، کاش غروب عاشقی زودتر فرا رسد تا زمانی که در پشت کوه ها ميروی و به زمين نزديک می شوی احساس نزديکی با تو داشته باشم
ای خورشيد من غروب ها را خيلی دوست دارم چون تو بيشتر از همه لحظه ها به من نزديکتری و ميتوانم چهره ات را از نزديک ببينم
سپيده آسمان را نيز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوه ها بيرون می آيی و سلامی عاشقانه به من ميکنی
ای خورشيد من، از ظهرهای تابستان نفرت دارم، چون تو در آن زمان در بلندترین نقطه آسمان میدرخشی
انتظار می کشم، تا شايد پرنده يا ستاره يا خورشيد شوم، و يا شايد هديه ای به من برسد که تو را بيشتر از هميشه در کنار خودم احساس کنم و ببينم
شايد در خواب ستاره يا خورشيد و يا پرنده شوم، اينک که اينها همه يک رويا و يک احساس عاشقی است پس ای آسمان آبی ام، من خودم را به آتش می کشم تا باد عاشقی آن دود غليظ مرا که از سوختنم به سويت بلند ميشود به سوی تو بياورد تا بتوانم تو را احساس کنم و برای مدتی آن دود که از تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشيند و بعد نيز از اين دنيا وداع بگويم
آری من برای رسيدن به تو جان خواهم داد

 

 

گلم٬درسته که نمی تونم پرتت کنم هوا يا مثل يه کوچولو بغلت کنم٬اما می تونم که از همين راه دور رو گونه هات بوسه بزنم؟می تونم از همين راه دور صدای خنده هاتو بشنوم؟

از اين سر شهر يه بوسه برات می فرستم٬می دمش به باد٬به امانت تا برسه به تو گلم.وقتی بوسه ام رسيد٬هم رو گونه هات بذار٬هم رو چشمات٬هم روی قلبت.می خوام وقتی رو گونه هات گذاشتی٬داغيشو احساس بکنی.وقتی رو چشمات گذاشتی٬يه قطزه اشک بريز به ياد من.وقتی رو قلبت گذاشتی٬می خوام که تمام وجودت منو احساس بکنه.می خوام هميشه توی قلبت باشم٬حتی زورکی.


 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:33  توسط پگاه | 
گفتم که دوستت دارم ، گفتی كه باور نداری
گفتم اين كلمه را از حفظ نمی گويم از ته دلم می گويم ، گفتی دلم را نيز باور نداری
سكوت تلخی كردم و از ته دلم آه كشيدم. مدتی سكوت با چشمانی خيس
گونه ام خيس شد و قلبم شكسته
گفتی كه تو قلبم را شكستی ، گفتم كه قلبت شكسته نشد ، احساست در هم شكست
گفتی سكوت كن ميخواهم گريه كنم ، من نيز سكوت كردم و با گريه تو نا آرام شدم و اشك ريختم

گفتی بی خيالی از اشكهايم ،چيزی نگفتم ، و باز سكوت و يك آه تلخ
گفتی كاش كه عاشق نمی شدم ، گفتم عاشقی همه اين دردها را دارد
گفتی خسته شدی از همه كس ، گفتم من با تو می مانم
گفتی خيلی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است تنهايی را نمی شناسد
و باز گفتی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است قلب يارش بايد همان تنهايی او باشد
گفتی كه اين حرفايت تكراری است ، گفتم به جز تكرارش راهی نيست

گفتی كه آغوشت را ميخواهم ، گفتم كه منتظر بمان عزيزم
گفتی كه شانه هايت را ميخواهم ، دلم به درد آمد از دوری ات و به غم نشستم
گفتی كه تو از حرفهايم پريشانی ، گفتم حرفی نيست و حرفهايت شكنجه ای بيش نيست
گفتی كه لبخندی بزن ، گفتم كه حس لبخند نيست
گفتم با اينكه اين كلمه تكراری است و با اينكه باور نداری باز ميگويم كه دوستت دارم
چيزی نگفتی و سكوت كردی


گفتم كه دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم و اشك از چشمانم سرازير شد
و باز چيزی نگفتی و به جای سكوت اينبار تو نيز مانند من اشك ريختی

 

 خيلی حرفها تو دلمه که می خوام بگم ولی نمی دونم اون حرفها چيه

حتی نمی دونم اون حرفهايی رو که نمی دونم چيه به کی می خوام بگم

فقط می دونم که يه چيزی رو بايد به يه کسی بگم

پس به شماها می گم ...

شماها که غريبه هستيد ... غريبه هايی که چند وقته برام آشناتر از همه شدن

اينا حرف نيست ... يه حسه ... يه حس غريب و نا آشنا ... 

چون نمی دونم از کجا اومده

يه جور حس بيهوده گی و دلتنگی ...

بيهوده گی از اينکه اونی نيستی که می خوای

دلتنگی از اينکه اونی که تو می خوای نيست

نه ...

اينا حس نيستن

اينا گمشده های يه مسافرن ...

 

 

 من عاشق تو هستم

 

 ديشب ، از من خواستی که ببخشمت..

ديشب بهم گفتی ، که نبايد اسيرت می کردم.

بهم گفتی که نبايد عاشقت می کردم.

 

ديشب ، يادت رفته بود ، که من عاشقت هستم ، يادت رفته بود که من يه عاشق واقعی هستم ، يادت رفته بود که وجود عشق تو تووی سينه ام به زندگی ام معنی داده ...

ديشب خيلی از تو دلگير شدم ،

آخه می دونی ، انگار ، يادت رفته بود که خدا ، دست تورو گرفت ، و کشوندت يه گوشه ... دست من رو هم گرفت و کشوندم يه گوشه ، انگار ، يادت رفته بود که ما عاشق شديم ، چون خدا خواسته بود ...

 

يادت باشه ،

اگه چيزی که تو بهم دادی ، اسارته ، دوستش دارم...

اگه حسرته ، دوستش دارم ...

اگه پايبنديه ، دوستش دارم...

 

آخه ، چرا هی فراموش می کنی ؟

من ، عاشق تو هستم...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:21  توسط پگاه | 

کاش آسمان حرف کوير را ميفهميد و اشک خود را  نثار گونه های خشک او ميکرد..

کاش دل ها آنقدر خالص بودند که دعاها قبل از پايين آمدن دست ها مستجاب ميشد..

کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را دست خزان غم ميسپرد و

                                                                                ای کااااااااااااااااااش.

 

احساس میکنم مدتهاست که رهایم کرده ای

یا شاید مرا به دیگران سپردی

پیشترها همیشه دستهای نوازشگرت  را روی دل زخمی ام احساس میکردم

پیشترها وقتی دلتنگ بودم مي آمدی روی تختم و درست کنار من مینشستی

 و با حضورت آرامشی به من میدادی و میرفتی .

میدانم کسی نمیتواند بپذیرد

که من و تو درست کنار هم مینشستیم

 

 

خدايا هيچ وقت تنهام نگذار

 

 

 

می دونی؟ آسمون همیشه آبی نیست، همیشه هم صاف نیست  گاهی ابریه و گاهی بارونی

 از آسمون همیشه هم بارون نمی باره! خب، این طببیعتشه!

ولی همون موقعهایی هم که داره بارون  می باره،برو بشین پای درد دل آسمون.

ببین چی می گه؟! چرا داره گریه می کنه؟!

دلتو بده به آسمون و عوضش ازش چندتا ستاره بگیر!

می دونی؟ گاهی آسمون پر ستاره است،

ولی یه ستاره میون اون ستاره ها بزرگتر و قشنگتر و درخشانتره!

"  اون ستاره ی " توِ !

"من اسمشو گذاشتم ستاره ی " تو !

می دونی؟ وقتی با ستاره ی " تو" حرف می زنم ،

وقتی بهش خیره می شم یا بهش چشمک می زنم همیشه

ازم یچیزی می پرسه!

می گه:"دوستم داری؟" منم می گم ، دوستت دارم.

ولی دیشب از من یه سوال دیگه پرسید.

گفت: تو چرا هیچ وقت از من نمی پرسی که دوست دارم یا نه؟"

منم ازش پرسیدم: تو چی؟ دوستم داری؟

می دونی چی گفت؟گفت:"قلبتو بده!" گفتم چه جوری؟ گفت:" چشاتو ببند ، یه نفس عمیق بکش و خودتو رها کن

قلبت پرواز می کنه و خودش میاد پیشم.منم همون کاری رو کردم که ستاره گفت

 ستاره قلبمو گرفت و روش یه چیزی نوشت و بعدش پسش داد.می دونی چی نوشته بود؟ نوشته بود دوستت دارم

نوشته ی ستاره ی "تو" رو قلبم موند،هنوزم هست.تا آخرم می مونه! چرا؟ چون بهم گفت:" حقیقت عیچ وقت نابود نمی شه

چون چیزی است که "باید" وجود داشته باشه!"

راستی ! بیا ایندفعه که داره بارون میاد بریم پشت پنجره و به درد دل آسمون گوش کنیم.

وقتی شب می شه، بیا دو تائی به ستاره ها نگاه کنیم

و وقتی صبح می شه ،بیا طلوع خورشید رو که پر از عشقه با هم نگاه کنیم!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:11  توسط پگاه | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
در این وبلاگ میتونید نظر بدید، تبادل لینک می کنیم.

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
پیوندها
وبلاگ دوستم عسل
عاشق تنها
نیما جون
پادشاه صخره ها
کسری
مجتبی
عذاب
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM